X
تبلیغات
رایتل

یکشنبه 14 آبان‌ماه سال 1396

میاد خاطراتم جلوی چشام...

دوشنبه 8 آبان‌ماه سال 1396

کاروان رفت و اهل آبادی

اشــــک بودند و راه افتادند

چند فرسخ نگاه بدرقه را

در پی کاروان فرستادند...


+من جاموندم،شبیه کسی که هرچی دووید ولی نرسید...

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین

جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1396

و تا هنوز

تو

کنار آن برکه ایستاده ای

تا آن ها که جلوتر رفته اند

برگردند

و آن ها که عقب مانده اند

برسند...

پ.ن:

در بساط واژه های ذهن خود دنبال عشـــــق

هرچه میگردم فقظ نام تو پیدا میشود

96/5/13

پنج‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1396

مولای من

کنون که موسم وصل است و ماهمه جمعیم

خداکند که بیایی و وصل ما بینی...


# آرزو نوشت_به وقت میلاد امام مهربانی ها_عروسی

نیلوفرانه

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1396

رفیق روزهای خوب...

رفیق خوب روزها...

به پشت سرم که نگاه میکنم

در گوشه گوشه های خاطرات این سال ها

تصویری پر رنگ و مهربان از نیلوفرانه های تو در ذهنم تداعی میشه

روز اولی که تو اون دفتر 2در 3 کوچیک جاد دیدمت اصلن فکرش روهم نمیکردم این دیدار و باهم بودن ها و اتفاقات مسیر راه یه روزی اینقدر دنیامون  رو به هم نزدیک کنه که فراتر از یه دوست صمیمی برام بشی یه خواهر خیلی خیلی خوب...

نیلوفرم

عروس خانوم

میدونم که خودت هم خوب میدونی حس هیجان و ذوق این روزهای من به هیچ عنوان در قالب کلمات و از پشت این مانیتور قابل بیان نیست

دلم میخواست پیشت بودم و محکم بغلت میکردم و تلافی همه ی این روزهای دوری و دلتنگی و ندیدن و شوق و لذت دیدن  این لحظه های همسفر شدنت باهمسرت رو میریختم توی چشم هام و ساعت ها اشک میریختم.

اینقد ذوق دارم برا دیدنت که گذاشتم همه رو  دوهفته دیگه که میبینمت بروز بدم

به اندازه همه ی همه ی مهربونی های قلب بزرگت ارزو میکنم روز به روز محبت بینتون بیشتر بشه و پر پرواز هم دیگه بشید تااااا بهشت.

+راستی سلام مارو به اقای داماد برسون و بگو نیلوفر از اولشم واس مابود هنوزم واس ماست،یه وقت فکرنکن دیگه فقط مال خودشونیا:))

رویای نیمه شب

جمعه 26 خرداد‌ماه سال 1396

گاهی کتاب ها

باید بهانه شوند

تا لابه لای روزمرگی هایمان

دل مان برایت تنگ شود

و بودنت را آرزو کنیم...

+رویای نیمه شب به قلم مظفر سالاری

کتابی که دوستش داشتم

یک رمان عاشقانه دل انگیز

که عشق زمینی را به عشق والای عالم امکان پیوند میزند

و خواندنش را به آن هایی که دوستشان دارم توصیه میکنم

+باتشکر از خواهر جون عزیزم

روضه رمضان

دوشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1396

میگفت

وقتی از فرط عطش

با زبان خشک خود

لب هایت را تر میکنی

و

فریاد های

"اشرب مای بارد زائر" هم که

از وقت طی طریق سوی قتلگاه حسین (ع)در خاطرت مانده

دیگر چه نیازی به مقتل داری



قرار بود که عمری قرار هم باشیم...

چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1395

قرار بود که عمری قرار هم باشیم

که بی‌قرار هم و غمگسار هم باشیم

اگر زمین و زمان هم به هم بریزد باز

من و تو تا به ابد در مدار هم باشیم

کنون بیا که بگرییم بر غریبی هم

غریبه نیست، بیا سوگوار هم باشیم

نگفتی‌ام ز چه خون گریه می‌کند دیوار

مگر قرار نشد رازدار هم باشیم

نگفتی‌ام ز چه رو رو گرفته‌ای از من

مگر چه شد که چنین شرمسار هم باشیم

به دست خسته‌ی تو دست بسته‌ام نرسید

نشد که مثل همیشه کنار هم باشیم

شکسته است دلم مثل پهلویت آری

شکسته‌ایم که آیینه‌دار هم باشیم

برای ما که

سرآغاز و سرنخ داستان یکی شدنمان به فاطمیه میرسد
برای ما که همیشه دست به دامان الطاف مادرانه ی شما بوده ایم
برای ما که یادگرفته ایم دلتنگی مزا بی نشانتان را زانو بزنیم در ایوان نجف،به این امید که گفته اند هرچه باشد عاشق از معشوقش جدا شدنی نیست...
برای ما که این روز ها ذره ای هرچند اندک از اقیانوس  عاشقانه های بین شما و مولا را چشیده ایم
برای ما با همه ی نقصان و کوچکیمان
فاطمیه ی امسالتان عجیب بغض آلود است مادرجان...
همین!

محو است مرز آسمان و زمین در حریمتان

دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1395

وقتی توی اوصاف بهشت می رسم به آنجاکه

"رضی الله عنهم و رضوا عنه"

یک حسرت خوبی جوانه میزند توی دلم

فکرمیکنم چه حس خوبی دارند بهشتی ها وقتی یقین دارند خدا از آن ها راضی است،و آن ها هم راضی و لبریز اند از آن همه نعمت بهشتی...

اصلن همه ی خوبی ها و نعمت های بهشتی هم که بهانه باشد

گفته اند:و رضوان  من الله اکبر...


حالم خوب میشود وقتی فکرمیکنم به اینکه اسمتان رضاست

به اینکه در مقام ارتضائید

و لابد اینکه راه رضایت خدا از رضایت شما میگذرد

و خدا به دست شماست که  خلایقش را راضی میکند

امام رضای مهربان خودم

راه بهشتی رضی الله عنهم و رضوا عنه از رضایت شما میگذرد

می شود از ما راضی باشید؟


بهترین با هم بودن هایمان

پیش شماست آقاجان

مهر دلمان

چقدر خواستنی است

در جوار رافت  شما

مهربانیتان هر بار بیش تر از پیش مولا جانم

شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1395

بسم الله

سلام علیکم و رحمه الله

عارضم خدمت اون دسته از دوستانی که  گاها هنوز هم اینجا رفت و آمد میکنند که یه وقت فکر نکنید قایقران هم کانهو بخش عمده ای از وبلاگ ها به دیار باقی شتافته و نگارنده اینجا رو به مقصد سایر فضاهای مدرن مجاز آباد ترک کرده وا!

برای ما هیییچ جایی لذت وبلاگی نویسی را نداشته و نخواهد داشت و خلاصه اینکه اینجا واس ماست و اگرچه شاید کمتر از قبل اما بلاخره هستیم تا هستیم!


و اما بعد

برف و دیگر هیچ...


مثلن اینکه سرکار تو اتاق نشسته باشی و از پنجره اتاق شاهد همچین منظره ای باشی

بعد کودک درونت هر چند دقیقه یه بار هی بگه نجمه پاشو پاشو برو برف بازی الان برفا آب میشه وا.... و تازه به نشانه ی اعتراض  هی پاشم بکوبونه زمین که پس چرا معطلی؟؟

از اون طرف قسمت خود متشخص پندارانه ی مغزت (!)هم بگه نه دخترم بشین سر جات، اونجایی که میرفتی تو حیاطش بازی میکردی اسمش مدرسه بود اینجا بیمارستانه تو الان ینی بزرگ شدی

من:

قطره ام اما سر دریا شدن دارم دوباره*

سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1395

با تو تنها

با تو هستم

ای پناه خستگی ها

در هوایت

دل گسستم

از همه دل بستگی ها

*قطره ام اما سر دریا شدن دارم دوباره

می روم خود را در اقیانوس نور تو بشویم

آنقدر مستم که گاهی از خودم می پرسم اصلا

من به سوی تو می آیم یا تو می آیی به سویم؟

جمعه 14 آبان‌ماه سال 1395

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

شنبه 17 مهر‌ماه سال 1395

امروز

میان همه ی شلوغی ها و شور عزاداری های شهر

میان همهمه ی مداحی ها و سینه زنی های دسته های عزاداری که از کوچه و خیابان به گوش می رسیدند

میان همه ی رفت و آمد ها و تلاش و تقلا ها

میان همه ی جنب و جوش پیرغلامان و جوانان حسینی

میان همه ی عاشقانه های شهر...

گوشه ی بیمارستان

چشم دوخته بودم به آن پیرمرد بستری شده گوشه ی بخش

که داشت همه ی همه ی تلاشش را میکرد تا دکتر را برای مرخص کردنش قانع کند

آن هم تنها و تنها به شوق شرکت در مراسم اباعبدالله...

انگارکن که به قول خودش این روزها ته مانده ی ضربان قلبش تنها به شوق حسین و حسینیه می تپید

هم او که روی تخت بیمارستان افتاده بود و از اعماق قلبش با ذکر یاحسین اشک می ریخت...

و تو زیر لب زمزمه میکردی:

إنَّ لِقَتلِ الحُسَینِ حَرارَةً فی قُلوبِ المُؤمِنینَ لاتَبرُدُ أبَدا

+کاش قدر نفس هایی را که امسال هم تا محرم همراهی ام کردند بدانم.

وسط روضه،قلبم قیافه ای حق به جانب به خود گرفته و میگفت:

افسوس...ای کاش در کربلا بودم تا اقلن میتوانستم قدم کوچکی در یاری حسین(ع) بردارم.

عقلم به نشانه تمسخر نیشخندی زد و گفت:

هنوز یک حسین زنده داری

نامش مهدی است

تا حالا برای یاری اش چه کردی...؟

من...سکوت...بهت...بغض...

و روضه خوان همچنان داشت از ندای هل من ناصر امام میخواند...

آی قایقران،نکند فکرکنی امام در آن معرکه نیازمند یاری امثال من و تو بود

توهم برت ندارد روضه را از دریچه دلسوزی برای ولی خدا بشنوی!

ندای ها من ناصر امام همه اش تجلی رحمت و رافت بود برای خلق الله

اصلن تو باید اینگونه گوش کنی

"آیا کس دیگری هست که من یاری اش کنم...؟"

عشق مارا پی کاری به جهان آورده است

پنج‌شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1395

آغاز خوب است

خصوصا وقتی

با نام تو باشد

برای تو باشد

در شهر تو باشد

و به یمن میلاد تو...

+امام رضای عزیزم...ممنون بابت همههه ی رافت ها و مهربانی ها و بنده نوازی ها...

+و چه بی نهایت حس دل پذیری است کنار تو بودن،مخاطب خاص من

عکس نوشت(جهت ثبت در قاب خاطراتمون):

جشن تولد دو نفره ی "ما" و امام رضا(ع)...شب میلاد...گوشه ی حرم...اولین مشهد دونفره...غذای حرم...هدیه تولد غافلگیر کننده ی امام رضا(ع) و آقای همسر

+الهی شکر

95/5/1

سه‌شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1395

زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست...

حضرت مادر

هیچ چیزِ هیچ چیزِ هیچ چیزی

جز امید نگاه مادرانه ی شما

جر آرزوی لبخند رضایت شما و اهل بیتتان

نمی تواند ضمانت کننده ی عهد دونفره ی ما باشد

برای جفت بودنمان دعا کنید


همیشه خدایا،محبت دلها

به دلها بماند بسان دل ما...

( تعداد کل: 204 )
   1       2       3       4       5       ...       14    >>